
از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیستگر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست دیری ست کهاز خانه خرابان جهانم برسقف فروریخته ام چلچله ای نیست در حسرت دیدار تو ،آواره ترینمهر چند که تامنزل تو فاصله ای نیست بگذشته ام از خویش... ولی از تو گذشتنمرزی ست که مشکل تر از آن مرحله ای نیست سرگشته ترین کشتی دریای زمانممی کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست من سلسله جنبان سر عاشق خویشمبر زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست یخ بسته زمستان زمان در دل بهمنرفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست " بهمن رافعی "...
ادامه مطلب